طلعت
ميترا مويدي
از اينكه مجبور هستم فضاي كسل كننده و ملول مطب دكتر را تحمل كنم كلافه شده ام. هميشه ازانتظار ماندن متنفر بوده ام و شايد بهتر باشد بگويم بدترين و كسل كننده ترين ساعاتي را كه گذرانده ام ، همين اوقات بوده .
به دنبال چيزي يا كسي مي گشتم كه وقتم را سپري كنم تا نوبتم بشود. در افكارم غوطه ور بودم كه پيرزني به همراه دخترش وارد مطب شد. ظاهراً اينطوري كه با منشي صحبت مي كردند ، وقت قبلي داشتند و درست روبروي من نشستند. از طرز نشستن و اينكه پيرزن به كمك دخترش نشست دلم به حالش سوخت و داشتم به اينكه روزي من هم مثل اين پيرزن ناتوان شوم، فكر مي كردم كه خال وسط پيشاني پيرزن توجه مرا بيشتر به خودش جلب كرد. چه قشنگ وسط پيشانيش قرار داشت و ناخواسته مرا به بيست و پنج سال پيش برد. زمانيكه دختري سيزده ساله بودم ...
بوشهر – بيست و پنج سال پيش- مدرسه راهنمايي دخترانه ...
آنروزها كه در مدرسه كسي جرات خنديدن نداشت، طلعت بي مهابا از روياها و آرزوهايش، از عشق رويايي اش برايمان مي گفت. و ما همگي مشتاقانه به حرف هايش گوش مي داديم .
طلعت با آن قيافه حق به جانبي كه داشت روياهايش را چه زيبا برايمان تعريف مي كرد، هرچند كه باورمان نمي شد و مي دانستيم كه فقط و فقط خيال پردازي بود و بس ولي شيفته داستان هايش بوديم . و او مثل مادربزرگي كه براي نوه هايش قصه تعريف مي كند، برايمان هر رزو يكجوري داستان هايش را سر هم مي كرد .
طلعت در روياهايش با خواستگار خلبانش مي خواست بپرد، پرواز كند، خودش را در آسمان آرزوهايش رها كند.
آه كه اين پرنسس كلاس ما چقدر منتظر شاهزاده اي بود كه سوار بر اسب سفيد بيايد و از دست اژدهاي آتشين پدرش نجات دهد. و طلعت بيچاره چقدر بايد خيال پردازي مي كرد و نقش فرارشان را براي ما تعريف مي كرد. او كي مي خواست با هواپيمايش بيايد و او را به شهر آرزوهايش ببرد و ما مي دانستيم كه اين دخترك بيچاره فقط و فقط خيال پردازي مي كند.
و ما گه گاهي او را مسخره مي کرديم، زيرا خانه ي آنها روبروي مدرسه مان بود . دوتا اتاق تاريك و نمور با يك حياط كوچك كه در حياطشان از در اتاق هم كوچكتر بود با پدري معتاد و يك مادر بدبخت كه هر سال يك بچه ي بيگناه را بدنيا مي آورد و اين طلعت بيچاره كه دختر بزرگ خانه بود بايد يكي به يكي آنها را بزرگ مي كرد، چطور مي توانست حرف هايش واقعيت داشته باشد؟!
روزها سپري مي شد و حرف هاي طلعت ديگر برايمان جذابيت خود را از دست داده بود و كم كم مسخره بازي بچه ها شروع شد و آنقدر آن بيچاره را سركار گذاشتند تا اينكه بغض مي كرد و گريه اش درمي آمد.
يك روزكه براي به مسخره گرفتن او نامه ي بلندبالايي از طرف خواستگار خلبانش نوشتيم. و زنگ خانه كه به صدا درآمد در حياط مدرسه وقتي مي خواستيم نامه را به او بدهيم بعضي از بچه ها كنجكاو شده بودند و يكي يكي جمع شدند و هي نامه را از دست همديگر مي قاپيدند .
ازدحام دخترها در وسط حياط مدرسه معلم امور تربيتي را به آنجا كشاند و موضوع را فهميد. بچه ها از ترس نامه را پاره پاره كردند . معلممان هم با حوصله تمام تكه هاي كاغذها را به كمك بعضي از بچه هاي خودشيرين جمع كرد و انها را با خودش به خانه برد. وفرداي آن روز 9 نفرمان را يكي به يكي به دفتر مدرسه احظار كردند و كتك مفصلي از دست مديرمان خورديم.
همان سال هر 9 نفر ما دخترها از انضباط تجديد آورديم و طلعت هم از آن روز به بعد به مدرسه نيامد. و بعدها فهميديم طلعت با مردي كه بيست سال از او بزرگتر بود و زن و بچه داشت و براي پدرش مواد مي آورد، ازدواج كرده بود.
روزي كه ما قضيه ي ازدواج او را با آن مرد شنيديم كلي گريه كرديم و به بچگي خودمان و به حماقت معلم هایمان لعنت فرستاديم. و فهميديم كه طلعت بيچاره به دنبال كسي مي گشت تا او را نجات بدهد. و اي كاش معلم امور تربيتي مان خانم محمدي به جاي اينكه ما را سركوب مي كرد، پاي حرفهاي مان مي نشست و طلعت را نجات مي داد.
........
با صداي خانم منشي به خودم مي آيم :" خانم طلعت اسكندري نوبت شماست ."
و آن زن به كمك دخترش از روي صندلي بلند شد.
تيرماه سال يكهزارو سيصدو هشتادوپنج
